تبليغاتX
باغ آلبالو
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384
این ره که من می روم به قبرستان است!

اولش ناراحت شدم....بعد انكار كردم....بعد پذيرفتم...وحالا....يه لبخند زوركي...حاصل 3 هفته بيخوابي،مشروطي وديگر هيچ...هم معادلات انداختتم و هم مدار&ترم بعد تقريبا همين واحداي اين ترمو بايد بردارم،براي بار هفتم معادلات...زندگي عجيب ملال آور شده و من الان مستاصل وبي حس،يه وري و يه دستي،اين اتفاق تكراري رو اينجا ثبت مي كنم....

بعدالتحرير۱:نامرد من ترم قبل ۹شدم،يعني بعد اين همه حضور در كلاس بايد بشم۶؟!

بعدالتحریر۲:خوب تا اون موقع که درس نمی خونتدم مشکل ازونجا آب می خورد،الان دیگه چه خبره؟میدونم حتما یه جای کار می لنگه...

 

+ نوشته شده در 21:43 توسط مهدی
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384
هویجوری!!!

۱:ولنتاین در بیتمان لمیدیم و تخمه نوش معده فرمودیم و باد به غبغب انداخته قربان صدقه خودمان رفتیم،فی الحال که دو سه سالی میشود که مشیت الهی بر آن قرار گرفته تا متداوما در این ایام والنتاین ما بی معشوقه مانده و گوشه ای خزیده و همراه با ساز خوش طنین شیشکی! ملودی میوزیک (خبر دارم یار میاد....)بنوازیم،این اتفاق متدوال و متداوم را به فال نیک گرفته و در خلال شیشکی مذکور در سطور بالا یک شیشکی هم نثار عشاق سوزان در آتش فراق مي نماييم!لازم به ذكر ميدانيم خدمتتان متذكر شويم اصلا و ابدا شائبه حسود بودن اين جانب را به مخيله تان راه نداده فكر باطل از خود دفع نماييد...

۲:بر اثر مشاهده راهپيمای ۲۲ بهمن كليه نظرات و افاضات و اضافات خود را در زمينه انر‍ژی هسته ای پس مي گيرم،اما اگه اين يكي رو نگم رو دلم مي ماسه:خواهرم ،آمريكاييا هم بمب اتمي دارن،هم شيميايي،هم ميكروبي...اما بمب شاخه اي نه تنها آمريكای جنایتکار بلكه هيچ بني بشري تو عمرش نديده و نشنيده،احتمالا منظور سركار بمب خوشه اي بوده،لطفا هنگام مصاحبه در بكار گيري فايل هاي بايگاني شده مغز خود دقت كنيد تا خداي نكرده بدسكتور نداشته باشند،مثلا داريد با اخبار ۲۱ شبكه ۱ مصاحبه ميكنيد يه ايران دارن ميبيننتون...

۳:استاد گرامي معادلات نمره ها رو سايت زدن،اونم به شيوه جالبي كه اومده از رو ليست قرمز(اون ليستي كه به هيچ وجه حتي اعتراض تغيير نمي كنه)عكس سر وته!گرفته گذاشته تو سايتش،معني اين كار اينه كه....و من وقتي يه ليست رو به صورت برعكس خوندم ،جرات نكردم دنبال نمره خودم تو ليستاي ديگه بگردم وهنوز دو دلم كه ببينم يا نه...انصافا بدم نمره نداده بود ولي خوب افتاده هم داشت و من نگرانم كه شايد يكيشم من باشم چون پايين ورقم نوشته بودم،استاد يا دوازده به بالا بده يا بنداز!!!(مرسي اعتماد به نفس)...و الان ميگم عجب گهي خوردم،شايد مي خواسته مثلا يازده بده و واسه اين پررو بازيم بندازدتم،اونوقت واسه بار پنجم بايد بشینم سر كلاس معادلات...

۴:ديشب يه گزارش ميداد تلويزيون كه تو يه قنادي همه جا كاغذ زدن ،شيريني دانماركي نداريم،بگوييد گل محمدي...وكلي با اين ابتكارشون حال مي كردن...يادمه يه زماني اگه قطره اي شراب روي زمينيي ميريخت و در آن زمين علفي مي روييد و گاوي آن علف مي خورد و شيري ميدادو...آن شير ناپاك و نجس بود...حالا!بابا گه كه همون گهه ،متريالم كه همونه،قيافه شيريني هم كه همونه با عوض كردن اسم چي ميشه اخه؟اگه اينطوريه خب از فردا رو قوطي آبجو بزنيد عرق نعناع تا اونم آزاد شه!

بعدالتحرير۱:ديشب تو تاكسي بودم،راديو روشن بود،گزارشگر از يه همشهري پرسيد:آقا مي دونيد زخم زبون يعني چي؟همشهري جواب داد(با لهجه بخوانيد):زخم زبون يعني مثلا جوهرنمك ميرزي رو زبونت زبونت ميسوزه زخم ميشه!!!اولا همچين جواب دندان شكني بود كه خود گزارشگره هم هرهرش بلند شد..ثانيا اون جوهر ليموئه كه اگه زياد بخوري زبونو ميسوزونه،جوهر نمكو ميريزن تو چاه توالت تا باز شه!ثالثا،اي كاش گزارشگره آخرش نظر همشهري رو در مورد انرژی هسته ای مي پرسيد!

بعدالتحریر۲:هويجوري...يه مدت فقط يه بعدالتحرير مينوشتم،اين دفعه واسه تنوع وتمرين كردمش ۲ تا!

+ نوشته شده در 1:24 توسط مهدی
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
ماه مصنوعی!!!

۱:تو یه گزارش اخبار ساعت۲کانال ۱ یه چنین نریشنی روی تصاویری از جشنهای ۲۵۰۰وخوشگذرانی حکومت اون زمان میاد:علاوه بر هزینه ...ملیون دلاری مراسم(هزینه هاش یادم نموند!)،فقط برای برقراری خطوط تلفنی ماه مصنوعی!!!!...دلار هزینه شد...حالا میمیری ویراستاریش نکنی تو که دو زار اطلاعات عمومی نداری؟!فهمیدید چی شد؟طرف احتمالا تو یکی از این کتابای خاطرات دربار کلمه قمرمصنوعی(ماهواره) رو دیده،بعد فکر کرده قمر یه خورده قلنبه سلنبه و قدیمی و دمده است،بذار بکنیمش ماه!!!از تلویزیون جمهوری اسلامی اونم با این همه سابقه انتظار نداشتم...امیر قادری یه ستون داره تو شرق جمعه به اسم طنز آماده...می خوام براش اینو بفرستم...

۲:آقا یه کاری کنید تو این محرمی اینایی که نذر دارن،تنوعی توش بذارن اینقدر چایی ندن...بابا دیشب تو ترافیک۲ساعت و نیم در بدر دنبال خونه گنج!بودیم پیدا نشد...کوچه خالی هم که نیست...رنگم شده بود رنگ بربری!

۳:مبارکه...اسمتون رفت میون بزرگون..برید تا می تونید بخرید و انبار کنید که اگه اینطوری جلو بره شاید سال دیگه این موقع واسه بیسکوییت مادر هم باید کوپن بگیرید ،اتفاق خاصی نمی افته تو شورای امنیت هم دو سالی این پا اون پاتون میکنن و بعد تمام...متاسفم.

بعدالتحریر۱:یه مسلمونی پیدا بشه بره به این آقای پریزیدنت به زبون خودش بگه...میون این همه کشور تو دنیا،سوریه و کوبا و ونزوئلا اصلا حساب نیستن که بهت رای منفی بدن یا مثبت...خودشون یه پاشون رو هواست،ممکنه همه با هم پخ پخ!منطقا فکر میکنم وقتی یه اکثریت قاطعی یه حرفی رو میزنن درست یا غلط،حداقل باید طوری نشون بدی که آره شما درست میگید منم مثل شما فکر و عمل میکنم...حالا اگه۸ شما ذاتا آدم ریاکاری نیستی،پس خیلی ماهی حتما،خاک بر سر من...

 

+ نوشته شده در 10:54 توسط مهدی
شنبه پانزدهم بهمن 1384
چالش علمی من...
...دوباره  دارم به این فکر میکنم که مگه نورم منفجر میشه؟؟؟هنوز به هیچ جوابی چه قانع کننده چه غیر قانع کننده نرسیدم...اگه بین شما عاقل یا عاقله ای هست که بتونه با استقراء،استدلال،استشهاد،استعلال و......کمکی به من بکنه یکی از درهای باغ علم فیزیک و نجوم رو به روی من بازکرده...باشد که رستگار شویم.

بعدالتحریر۱:احساس میکنم یکی از دلایلی که من هی درجا میزنم،تلاش بی فایده و فرساینده من در فهم چنین مفاهیم عمیقی به وسیله عقل ناقص وعلم سترونمه...

بعدالتحریر۲:ای ول سترون!دو روزه هی دارم فکر می کنم نوک زبونم میاد ولی گیر میکنه این واژه،تازه الان الکترون تو جمجمه ام جرقه خورد!قربون خودم برم...

+ نوشته شده در 15:23 توسط مهدی
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384
یکاعتراف کوچولو...
.......از عصر تا الان منو درگیر خودش کرده،همش تو ذهنم بال بال میزنه،فکر می کنم باید اونو اینجا بلند داد بزنم:

مدتیه دچار تشکیک شدم، یعنی حدود یک سال،یعنی اینکه ایدئولوژیمو گم کردم،یه روز خدا دارم،یه روز ندارم...یه روز معتقدم،یه روز یاقی...یه روز مستاصلم،یه روز مستغنی.....اما امروز  احساس می کنم خیلی معتقد شدم،همینطورخیلی مستاصل،همینطور خیلی.......

...اسمشو بعضیا میزارن فطرت،بعضیا غریزه وبعضیا توهم...اما هر چی که هست داره بهم می گه:هی تو تنهایی نمیتونی...دستتو بده به من......

حس جدیدیه...خدا کنه این یکی واسم تکراری نشه...

+ نوشته شده در 3:47 توسط مهدی
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384
فراموشی ایرانی،عادت است یا ابزار؟
۱:اینو تو سایت یالثارت پیدا کردم:

گر تيغ به دست آرى مردم بتوان كشت!!                                     جشنواره فيلم فجر امسال شاهد نمايش فيلم به نام "پدر" ساخته ابراهيم حاتمى‏كيا بود. اين فيلم همانند فيلم قبلى نامبرده در موضوع دفاع مقدس است كه با اعتراض‏هاى گسترده رزمندگان دفاع مقدس رو به رو شده از همان مضامين و بلكه بسيار غليظتر در توهين و تحقير رزمندگان و سياه‏نمايى حماسه دفاع مقدس برخوردار است.
نكته جالب توجه برخورد برخى روزنامه‏هاى اصلاح‏طلب است كه با تمام وجود به تبليغ و ترويج و تمجيد اين اثر پرداخته‏اند. در واقع اين فيلم مجالى براى عقده‏گشايى روزنامه‏هايى است كه پيوسته در صدد زير سوال بردن افتخارات دفاع مقدس بوده و منتظر فرصت مناسبى بودند تا در پشت ماسك هنر و سينما پنهان شده و از شهدا و ايثارگران دفاع مقدس انتقام بگيرند همانند انتقام يزيد از امام حسين به تلافى كشته‏هاى بدر!
كاش عليرغم فضاى بدآموزى ليبراليسم و آزادى بيان به جا مانده از دوران خاتمى مسوولان امر در وزارت ارشاد پاسخ مى‏دادند. به چه حقى بايد بنيات و بدليات دفاع مقدس ملت رشيد و رزمندگان مظلوم جبهه‏هاى جنگ بايستى توسط فردى بى‏اعتقاد كه فساد و ولنگارى در عمق خانه‏اش رسوخ كرده و عليرغم يدك كشيدن سابقه‏اى نه چندان روشن، مدتهاست كفر خود را به اعتقادات راستين امام(ره) پيرامون جنگ تحميلى صريحاً ابراز نموده است اما همچنان به ريشخند و تحريف و تمسخر باورهاى خونرنگ ملتى سرافراز بپردازد.
گويا صرف بهره داشتن از هنرى بى‏تعهد مجوز كافى براى ارتكاب هر جنايتى را فراهم مى‏سازد و در فضاى سهل انگارى جديد مسوولان بايد اين ضرب‏المثل را به عكس خواند كه: چون تيغ به دست آرى مردم بتوان كشت!

 
............خب نضر شما محفوظ ولی من شخصا عقیده دارم حاتمی کیا از نظر فنی کارش رو بلده،از نظر ارزشی هم کم خدمت نکرده...از کرخه تا راین،بوی پیراهن یوسف،مهاجر،آژانس شیشه ای،روبان قرمزو......که الان اسمشون تو ذهنم نیست،تونستن به یه زبون دیگه(غیر از زبون رسمی مکتبی که آقایون انگار فقط اونو میفهمن) جنگ رو به مخاطب نشون بده.....پس این همه بد و بیراه و تهمت و توهین برای چه؟؟؟یادم میاد زمان اکران  از کرخه تا راین،بوی پیراهن یوسف و آژانس شیشه ای هم همین طرز برخورد از طرف امثال همین گروهها دیده میشد ولی بعد از مدت کمی......ایرانی واقعا حافظه تاریخی ندارد!
۲:بعضی وقتا که این کانالای موزیک عربی رو می بینم تازه میفهم چرا خدا اکثر پیغمبراشو تو خاورمیانه فرستاد!!!اینا آدم بشو نیستن...شورشو تو هر مجلف بازی در میارن...
۳:یه مطلبی تو یه مجله تو بندعباس چاپ میشه که خب طبق قوانین مطبوعاتیمون جرمه،اما جالب اینجاست که وقتی مدیر مسئول اون مجله رو میگیرن(که قانونا مسئول پاسخگویی به مطالب چاپ شده تو نشریه تحت مسئولیتشه)میگه باید نویسنده چنین مطلبی اعدام بشه!داداش فرار نکن،عرضه داشته باش قبول کن که با یه دست دو هنونه نمیشه برداشت،تو که نمی تونی بالا سر مجله ات باشی ببینی به اسم تو توش چی چاپ میشه،بیخود میکنی از خودت مجله در وکنی!بعدشم که مردم بندرعباس میریزن تو خیابون وسعی میکنن دفتر مجله رو تسخیر کنن!چون حرکت مردمی بوده احتملا کسی هم جلوشون رو نگرفته!بابا مگه اینجا جنگله؟خوب هر چیزی هم اگه بوده قانونی،دادگاهی چیزی هست که حتما خوب هم خدمتش میرسه!(مشروح حادثه رو می تونید برید سایت گویا بخونید یا اینکه از طریق سایت خورشید خانوم یه چیزایی ازش بدونید)بنده تا همین حد هم خیلی پامو از گلیمم بیرون گذاشتم!
۳:cnnاز صبح داره يه بزن بزن اساسي تو اسراييل نشون ميده كه يه طرف گاردي ان يه طرف ملت بي دفاع با سنگ و كلوخ،اما مسيله اينجاس كه تيپ و عرقچين ملت وشواهد و قراين صحنه نشون ميده فلسطيني نيستن،يهودين واحتمالا شهرك نشين...خدا نصيب آدم نكنه كه هم مرغ عزا باشه و هم عروسي!(حكوت اسراييلو ميگم كه سرش به...نش پنالتي ميزنه!)
بعد التحرير:تیتر مطلب دیروزم بعضی ها رو به شک انداخته که من منظورم حودر بوده...نخیر معمولا تیترای من ربطی به مطالبم نداره،فی البداهه و با توجه به اوضاع روانیم صادر میشه!(البته معمولا،ولی مثلا تیتر امروز کاملا ربط داره.)

 
+ نوشته شده در 13:44 توسط مهدی
سه شنبه یازدهم بهمن 1384
زندگی مان می گذراندمان،اگر تو رهایمان کنی...بختک!
!:یه آقایی،حسین درخشان نامی چند روزی رفته اسراییل و از اونجا آِپ می کنه و واسه خودش کلی کلاس در می کنه و.....یه جایی بین مطالبش نوشته :من نمیدونم چرا وبلاگای تو ایران خوب یا بد سفر منو پوشش نمیدن؟(یه چیزی تو همین مایه ها گفته)...والله تو این ۳ سالی که من به وبلاگش سر می زنم،تقریبا هیچ وقت نشده تحلیلاشو بپسندم یا حتی به نظرم معقول بیاد،یه جوری مودبانه مثل برانداز های لس آنجلس نشین حرف میزنه...به لحن و ادبیاتش دقت کنید... من نمیدونم این بشر خودشو چی حساب کرده؟عاقل کل؟پدر وبلاگ نویسی ایران؟مرد برتر ۳سال متوالی تایمز؟!!!آخه واقعا یکی نیست به ایشون بگه،مسافرت شما به اسراییل واقعا واسه هیچکس مهم نیست؟؟؟خوب اگه نیست من گفتم...شما هم بدونید...برید به خودش هم بگید...

۲:یه ویروس گرفتم اسمش :یاحسینه!(ya husin)،هر دوسه ساعت يه بار مياد صفحه رو قفل مي كنه،يه پنجره باز ميكنه كه فقط توش شات داون ،ري استارت ولوگ آف داره،به خيالش بايد يكي از اين سه كار رو بكني و راه ديگهاي نداري،اما من همون دفعه اولم هول نشدم چون كار مهمي با اين كامپيوتر نميكنم كه!فوقش يه ري استارت ميشه،ضرري هم واسش نداره،جيگرش صفا مياد...همون دفعه اول با خونسردي تمام!!!آلت كنترل ديلت گرفتم،اند تسكش كردم!باي باي!!!كل اين متن و نوشتم واسه اينكه يادآوري كنم،دوستان ويروس نويس هموطن،يه خورده بجنبيد...

بعد التحرير:ديروز رفتيم واسه ثبت نام ترم جديد،خبر اولي كه بهمون دادن و موجب خوشحالي مضاعفمان شد اين بود كه از ۵ واحدي كه نمره هاش اومده ۳ واحد رو با ۹.۵ افتاديم و......اي استاد بي رحم آخه چرااااااااااااا؟

+ نوشته شده در 11:2 توسط مهدی
یکشنبه نهم بهمن 1384
خسته نباشيم!
۱:به سلامتی امتحانا تموم شد،تو حدود دو هفته فقط ۴ شب خوابیدم!طوری خسته شدم که سر امتحان آخرم نزدیک۴۵ دقیقه تعطیل بودم و وقتی به خودم اومدم همه چی رو قاطی کرده بودم،مجبور شدم واسه استاد یه نامه بنویسم ته ورق که به خدا من این درسو واقعا بلدم ولی قاطی کردم و...الان بي كارم،يعني دو سه روز بايد ول بچرخم و دعا كنم كه اين واحدا پاس شه و مشروط نشم و...بعد ثبت نام ترم جديد و همون آش وهمون كاسه...

۲:دزدكي همچنان در آمد ورفته...سربازيش هم مثل درس خوندنش تو جاده ها مي گذره!(يه ۷ سال!خدا بده بركت سربازي رو كه فكر كنم ۳-۴ سالم مشغول اون باشه!)مي خوايم كم كم بهش لقب king of the road!بديم!

۳:من چند روز تلويزيون نديدم و روزنامه نخوندم واز دنيا بي خبرم!بنا براين امروز نمي تونم واستون تحليل اريه بدم!بمونه واسه دفعه بعد...

۴:آها اينو بگم:ديروز بعد امتحان رفتم سينما واسه جشنواره تا لااقل امسال يه فيلمي ديده باشيم و امل از دنيا نريم،به علت سرما و مريضي و خستگي و اينكه حوصله صف نداشتم رفتم يه فيلم خارجي به اسم :تبر...فيلم خوبي بود اما يه اتفاق باحال اين بود كه زير نويسش كلي ايراد داشت،مثلا:يه ليوان آب پرتقال ميخاي؟   ـآره!!! ها كجاش تعجب داشت؟اينكه تو اون ليوان يه مايع قرمز بود!

بعدالتحرير:هيچي از اين بدتر نيست كه بري سربازي و اسم گروهانت،گروهان شهادت باشه!!!

+ نوشته شده در 13:10 توسط مهدی