تبليغاتX
باغ آلبالو
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
آینه....
شرمنده!!!

تو همیشه صادق تر از آنچه میپسندیدم بودی!!!

خرده شیشه های به یادگار مانده ات حالا...عذابم می دهند....

+ نوشته شده در 0:34 توسط مهدی
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
سرگردانی....

موش های آزمایشگاهی را حتما دیده ای....حیوانات نگون بخت بیچاره....می اندازندشان داخل محفظه ای شیشه ای که داخلش راهروهای منقطع متعدد دارد،از آن بیرون هر حرکتشان را تحت نظر میگیرند تا با بی رحمی تمام تلاش بیهوده شان را برای آزادی و فرار تحلیل کنند....موش بیچاره که اینها را نمی داند اما....همه موشها در نخستین دقایق تقلای زیادی دارند،خب حتما با آن مغز کوچکشان(وای اگر مغزشان کوچک و ساده نبود که دیگر توی آزمایشگاه جایی نداشتند!) فکر میکنند راه فراری هست،راهی بسوی غذا.... بسوی یک دوست....بسوی آزادی....تند و تیز بو میکشند و با عجله جابجا می شوند،چهره ابله و معصومی بخود می گیرند....شاید ساعتی می گذرد،هنوز بو می کشند،جستجو میکنند،لمس می کنند،اما هر دفعه کند تر از بار قبل،خوب حتما خسته شده اند،گرسنه شده اند،نا امید؟....نمی دانم....یعنی موشها هم ناامید می شوند؟.... تو که از آن بالا نگاهشان میکنی شاید تکرار چند باره عبورشان از یک دالان و یک نقطه را شمرده باشی!اما هیچ تلاشی برای کمک و راهنمایی اش نخواهی کید....ساعتها می گذرد....موش ،گوشه یکی از همان دالانهای کذایی گرسنه،خسته و درمانده،لخت و بی حال به روی زمین افتاده،شاید حرکت نمی کند، دقیقتر میشوی،روی جز جز اندامش خیره و با دقت به دنبال  نشانه از حیات می گردی....هنوز زنده است....درست مثل لحظه اول با همان عادت موشی اش پنجه هایش راتکان میدهد،هنوز چشمانش را به اطراف می گرداند و هنوز دارد با آن حالت خاص بو می کشد،این بار اما همه این کارها بوی مرگ می دهد،نشانه های حیات کمرنگ و کمرنگ تر میشود.....تو هنوز به رفتارش نگاه میکنی ....به هیکل سفید شاید قشنگش....هیچ کمکی برایش فراهم نمی کنی....مهم این نیست که او فقط می خواست سیر باشد....آزاد....

ساعتی بعد حیوان کاملا مرده....نتیجه مورد انتظار....تمام شد....چیزی یادداشت میکنی و از اتاق بیرون می روی....

بعدالتحریر1:اگه فکر می کنی آخرش یه جایی باید می گفتم که فکر می کنم من اون موشم....شاید درست باشه،اما نمی خوام باور کنم....مثل اون موش ناتوان...بی اختیار....ابله....شاید هم هستم و هم نیستم........شاید....کاش مطمئن بودم که نیستم.....

+ نوشته شده در 12:42 توسط مهدی
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
او...

روز،خارجی،سربالایی پیاده روی یک خیابان نا آشنا...

آرام قدم بر میداشت...ذهنش مغشوش بود، برای اولین بار ده ها پرسش عجیب و مسخره به ذهنش هجوم آورده بودند،او را مدتی بود که میشناخت (نه کم نه زیاد)....کمی مثل خودش بود،کمی هم مثل او های دیگر....دوستش داشت،اما عاشقش نبود(او هم همین طور)....،هم صحبت خوبی بود،دوست خوبی بود...شاید بهتر از اوهای دیگربین آنها چیزهای مشترک زیادی بود که موجب این نزدیکی می شد....خوب اما الان این چیزها مهم نبود....حالا او دعوتش کرده بود به آپارتمانش برای صرف ناهار،آشنایی بیشتر!به قول او "یک مهمانی کوچک دو نفره"!مهمانی یا هر چه  اسمش را بگذاریم...فرقی نمی کند.،خودش میدانست آنجا چه اتفاقی می افتد!برایش تازگی نداشت،بار اولش که نبود،خودش هم بارها برای او های دیگر ازاین مهمانی های کوچک دو نفره ترتیب داده بود!نه او و نه همه اوهای دیگر با این مهمانی ها مشکلی نداشتند،برای همه عادی بود،هضم شده بود...حتی حالا....

....اما ذهنش مغشوش....

روز،داخلی،ورودی یک آپارتمان....

او لبخند زنان در را برایش باز کرد بعد از احوال پرسی مختصر به روی کاناپه گوشه حال راهنماببش کرد،برای هردوشان شیرینی و چای و زیر سیگاری آورد و کنارش نشست!از همه جا صحبت میکرد،پذیرایی جالب و خوبی بود....حیف نمیتوانست به حرفهایش خوب گوش کند،حواسش پرت بود به دکور اتاق و در و دیوار و....تمرکز درست و حسابی نداشت،گاهی هر چند لحظه یکبار که ناخودآگاه دوباره به حرفهای او متمرکز میشد،لبخندی میزد یا آره و نه ای میگفت که خودش را بی توجه نشان ندهد....

....غذای خوبی آماده کرده بود،معلوم بود او زحمت کشیده و خواسته خوب پذیرایی کند....غدایشان را که خوردند،او که میز را جمع کرد و ظرفها را سرسری کنار ظرفشویی گذاشت،میز را که مرتب کرد....برگشت کنارش،روی کناپه،با فاصله ای شاید نزدیکتر از قبل از ناهار.....اما هنوز درگیر بود،نمی دانست چه بلایی سرش آمده،از این موقعیت خوشش نمی آمد،هنوز دو سه ساعتی تا عصر باقی مانده بود...دیگر می دانست کم کم باید چه بشود....اما ذهنش....

از جایش بلند شد،حوصله نداشت...عصبی بود...اما سعی کرد طوری بلند شود وخودش را کنترل کند که او ناراحت نشود،حتما زحمت زیادی کشیده...برنامه ریزی!حتی اینکه ارزش گذاشته برای دعوت و.....

از او معذرت خواهی کرد،گفت قرار خیلی خیلی مهمی دارد که از بس از دعوت او خوشحال شده بود!فراموشش کرده بود و ....او متعجب شاید هم کمی حیران و کمی بیشتر دلخور نگاهش میکند....آرام دست او را از روی شانه اش جدا میکند و بین دستهایش فشار میدهد و دستگیره در را می چرخاند و یک خداحافظ همراه با عجله هم به زبان می آورد.....

شب،داخلی،کافه

روی صندلی کنج کلوت کافه به دیوار تکیه داده،2-3 ساعتی که به همین حال نشسته وبه هیچ چیز دست نزده،فقط بی هدف روی گوشه های سفید روزنامه چیزهایی خط خطی میکنه که شاید بعدا حتی خودش هم نتونه بخونه....همه چیز خوب بود،عادی بود،مثل همیشه،من و او هم مثل همه....اما بود....شایداو ناراحت شده باشد...شاید عصبانی....شاید او را دیگر نبیند....امروز چه اتفاقی افتاد؟چرا....

ذهنش.....

 

بعدالتحریر:آخر شب که بالاخره برای اینکار خودش هیچ دلیلی پیدا  نکرد فقط این براش جالب بود که  ناخواسته مانع تکرار یک سناریوی همیشگی شده بود.....یه جور تنوع شاید مسخره....اما نیاز بهفرار از تکرار را درک کرده بود و اولین تجربه را ناخواسته گذرانده بود....

او را دوباره میدید یا نه....مهمانی دیگری اگر در کار بود یا نه....فعلا مهم نبود....

اما ذهنش آرام شده بود....

+ نوشته شده در 21:9 توسط مهدی
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
حوصله؟....شاید وقتی دیگر!
ها....

اگه زری واسه زدن نداری،پس غلط می کنی برا خودت تصمیم می گیری آپ کنی!

....بشین سر درس و مقشت بچه....

بعدالتحریر۱:مرض داری کتاب زبان اصلی رو می کنی تو cd قالب می کنی به ما به اسم جزوه؟تو چه طور استادی هستی دیگه؟

بعدالتحریر۲:زندگی کتابیست که سرسری مرور می شود!

بعدالتحریر۳:دقیقا از این لحظه به بعد لعنت بر خودش و پدر و مادر و همه کس و کار کسی که کامنتی با مظمون کلی زیر بذاره:وبلاگ  خیلی خوبی دارید....به من هم سر بزنید خوشحال میشم!!!

بعدالتحریر۴:صد رحمت به مرام این جری که لااقل تو چهار تا قسمت با تام آشتی بود و دهنشو سرویس نکرد!!این رود رانر بی نمک آبی نفتی همیشه بدترین بلاها رو سر کایوت بدبخت آورده و  اون فلک زده حتی نتونسته لمسش کنه!!!

کایوت عزیز بهت قول میدم در این لحظه با تمام وجو دارم باهات احساس همدردی میکنم!!!هیچ وقت هم بهت نمیخندم!

تو تنها نیستی! باور کن!حداقل منو تو میشیم ما!!!

+ نوشته شده در 0:15 توسط مهدی
سه شنبه هفدهم مرداد 1385
میرا.....
هر وقت کسی ازم میپرسه :حالت چطوره؟

میگم:ای....۵۰-۵۰ ام!

اما دو سه روز پیش در جواب یکی گفتم:سینوسی ام!

بعد گفتم:بعضی وقتا خوب بعضی وقتها بد....بعضی وقتا مثل الان وسطُ،رو نقطه عطف....

بعد فکر کردم  چرا دروغ گفتم؟چرا دروغ میگم؟

اصلا سینوسی نیستم من... مثل یه مدار rlcباز شده از یه باتری ۱۲ ولتی ام!میدونید نمودارم چه شکلیه؟

بستگی به معادله حالت داره....ریشه هاش...اگه مثبت باشن...منفی...مضاعف....یا حتی مختلط...

اونوقت نمودارت یا میرای نوسانیه یا تحت میرا...یا میرای بحرانی...یا فوق میرا....

به هر حال میراست....

منهم یه مقاومت دارم یه خازن کوچولو که میتونم تمام پتانسیلی رو که گهگداری با گدایی از این دنیای کذایی توش جمع میکنم برای مصرف تو یه مدت محدود توش نگه دازم و یه سلف ضعیف که میخواد جریان زندگی رو پخش کنه تو کل وجودم.........

اما متاسفانه مثل همه مدارهای rlc دیگه میمیرم...میشم یه مشت آت و آشغال بی مصرف....فقط بقیه می تونن بیان و واسه خودشون تحلیلم کنن...

بعدالتحریر:شاید نتونستم آدم بشم ولی تو یکی رو آدم میکنم!!!

+ نوشته شده در 17:46 توسط مهدی
جمعه سیزدهم مرداد 1385
...
متاسفم....

همیشه متاسف بودم...

از اینکه تو هیچ وقت اجازه ندادی به تو تکیه کنم و من از ته دل در حسرت گریه در آغوشت،در خلوتم بی صدا گریستم...

از اینکه همیشه تلاش کردی تا بزور پروازم بدهی و من نخواستم یاد بگیرم.... 

از اینکه تو  فریاد میزنی و من هم....اما بیهوده....حرفهایمان لابلای عصبانیتمان گم میشوند....خیلی وقت است صدایت را نمیشنوم....

از اینکه هر دو مان می دانیم که نمی توانیم بدون یکدیگر زندگی کنیم،اما غرور لعنتی هیچکداممان اجازه نمی دهد،دانسته هامان را برای همزیستی مسالمت آمیز تر بکار ببریم....

از اینکه من ناچار،هیچ گاه نمی توانم مثل تو باشم و تو هم نمی توانی مثل من فکر کنی....

ازاینکه هیچ وقت هیچ کداممان نتوانستیم ادعا کنیم فاتح این جدل  بیهوده ایم....

خوب...متاسفانه یکی از ما اینجا اضافه هستیم و چون من بعد از تو سر و کله ام اینجا پیدا شده،با افتخار تو را برنده اعلام می کنم....می خواهم پرواز یاد بگیرم،اما به روش خودم و شاید هم سر و بالم شکست و درمانده شدم....

اما هم من و هم  تو خوب می دانیم که من باید بروم....

 

+ نوشته شده در 13:36 توسط مهدی
دوشنبه نهم مرداد 1385
معشوق سیاهی باش....

 دو روزه دارم اینو داد میزنم:


">





















معشوق سیاهی(فرزاد فرزین)

بعدالتحریر۱:دوستان عزیز من،بدانید و آگاه باشید که من واقعا یه آدم عامی،چیپ و....(هرچی هرکی اسمشو میخواد بذاره) هستم!یه روز اواناسنس گوش میکنم یه روز شهرام شب پره،فرداش بیتلز،شبش اندی،یه روز پینک فلوید ،یه روز راک ایرنی،یه روز پاپ خارجی و...و اصلا هم خجالت نمیکشم...همون کاری رو میکنم که تو اون لحظه دوست دارم انجام بدم و تازه اونایی که میخوان درباره شخصیت من نظر بدن بدونن که من حتی تلویزیون هم بعضی وقتا نگاه میکنم از عمو پورنگ تا راز بقا و بدترین جرمم هم اینه که بعضی وقتا چلچراغ و نسیم هم می خرم و می خونم....آره ...من آدم چیپی ام....

بعدالتحریر۲:اینقدر وبلاگای دوست داشتنی رو این بغل اد لینک کردم که واقعا آمار اینکه کی رو خوندم و واسه کی کامنت گذاشتم از دستم در رفته،من از همه معذزت می خوام!

بعدالتحریر۳:از دوست خوبم  که کد های اچ تی ام ال مدیا پلیر رو بهم داد ممنونم و بالاخره میتونم تا دلم میخواد  پست موزیکال بذارم.....

+ نوشته شده در 16:14 توسط مهدی
چهارشنبه چهارم مرداد 1385
23+1(بیوگرافی یک آلبالوی پا درختی!!!)

قبل التحریر:به علت طولانی بودن متن زیر عاجزانه تقاضای بخشش دارم!اگه بنظرتون مطالب زیر خیلی بی مزه ولوس و....است،نه تقصیر منه،نه تقصیر شما....مطالب زیرفقط همون چیزیه که من خواستم یا تونستم از 24 سال زندگیم صرفا برای یادمان این روز بیرون بکشم و  اینجا بیارم:

 

سال یکم:ساعت 9 صبح روز 4 مرداد سال1361 بدنیا اومدم...پرستار اتاق عمل بیمارستان بابک احتمالا اولین کسی بود که افتخار  رویارو شدن با من را پیدا کرده بود!کسی فکر نمی کرد این نوزاد دو کیلو و هشتصد گرمی در 24 سالگی به  وزن 72 کیلو برسد!

.....در دو ماهگی از مرگ حتمی جان بدر بردم،آقای پدر لطف کرده یه وکیوم کامل ساندیس انگور را به من خورانده بود!جناب دکتر وقتی از این شیرینکاری ایشان مطاع شدند فرمودند که:یهو یه کاسه آش رشته هم میدادی به خوردش!

سال دوم:در این سال هیچ اتفاق مهمی نیافتاد!

سال سوم:اولین خاطره زندگی من شامل صحنه های نوستالژیکی از دویدن در پارک لاله بسوی یک دختر بچه  احتمالا6-7 ساله برای تعارف بستنی دو قلوی نصفه گاز زده به اشون و مورد ملاطفت بدنی قرار گرفتن از سوی یک جنس ماده!در ذهنم به یادگار ماند...در ضمن بستنیمو هم از دستم گرفت انداخت زمین لهش کرد!

سال چهارم:بچه های همسایه پایینی مون که از من یکی دو سالی بزرگتر بودند به من میگفتن مهدی کوچولو و از اونجایی که من از برنامه علی کوچولوی اون زمان همیشه نفرت داشتم از این لقب هم متنفر بودم!در این سال و سال بعدش از تفریحات ما این بود که وقتی آژیر قرمز خطر رو میزدند  می شسیم پای تلویزیون و آقای پدر با ور رفتن با  رادیو و تلفن زدن به  دوستان و آشناها آدرس محل اصابت موشک رو می گرفت و ما میفهمیدیم کجا رو زدن !بعد می رفتیم تماشا!یکبار هم بعد یکی دو ساعت  گشتن تو محله های اطراف برای پیدا کردن محل اصابت موشک فهمیدیم موشکه درست خوده کوچه پشتی خودمون!!!بعدا فهمیدیم شیشه های خونه خودمون هم ترکیده و ما حواسمون نبوده!ضمنا یکی از توهمات من که باعث کابوس شبانه میشد اون ملخ گنده هه تو تیتراژ کارتون هاچ بود!

سال پنجم:در این سال خیلی خوب بود!اولا که تو روزای آخری که مدارس سراسر تهران از شدت موشک باران تعطیل بشه و کلا ملت هم برن جاهای امن،در یک روز پاییزی مدرسه ای رو که من توش کلاس آمادگی میرفتم رو زدن...آقا ما نشسته بودیم سر کلاس و هر کدو م شده بودیم یه حیوونی و یا میوه ای(منم شده بودم گلابی!!!)یه دفعه گروووومب و سقف اومد رو سرمون...ولی از اونجا که برادران عراقی هم مثل ماها طرحاشونو تو 10-20 فاز عملی میکردن احتمالا موشکشون تو اون فاز چاشنی انفجاری پدر مادر داری نداشته و منفجر نشد!و از فرداش هم دیگه آمادگی نرفتم و از حق نحصیل که حق طبیعیه هر انسانه هم محروم موندم!!!(البته دو سه هفته بعد همه محروم شدن)این قضیه اینجاش خوب بود که تلویزیون برنامه هایی گذاشت به صورت آموزش از راه دور که به بچه های مدزسه ای تو اون برنامه ها درس میدادن و وسطش هم کارتون پخش میکردن و این برای ما تو اون زمان که تلویزیون روزی 4 ساعت برنامه داشته و ماهواره و اینترنت و ....نبود حکم معاشقه با جناب مدونا رو داشت در حال حاضر!!!(اونایی که از مدونا بدشون میاد تو کامنتا غر نزنن میتونن جنیفر لوپز،انجلینا جولی،برد پیت یا حتی نیکبخت واحدی و...رو تصور کنن)ضمنا تو یکی از موشکبارانا وقتی از تو کوچه خواستم بدوم بیام تو خونه که برم پشت بوم واسه تماشا!با سر رفتم تو در حیاط که مجبور شدم برم درمانگاه !و بخیه و....

پایان اون سال ما از اون خونه منتقل شدیم یه جای دیگه....

سال ششم:مدرسه رفتن واسه من خوب بود اما یکی از آدمایی که از اون سال مدرسه تو خاطرم مونده پسر گنده ای بود به نام اردوان فردمنش که نه اون زمان نه الان نفهمیدم معنی اسمش چیه و دلیل اینکه تو ذهنمه اینه که تو عالم بچگی بنپظرم میومد خیلی گنده مندس...میخوام الان ببینمش بینم گنده تر شده یا نه!

سال هفتم:عاشق نیکوی کارتو نیک و نیکو شدم!

سال هشتم:در این سال خانوم معلممون به علت بچه دار شدن نتونست 6-7 ماهی بیاد مدرسه و جاش یه آقای بسیجی اومد که اولش ازش خیلی میترسیدیم اما اینقدر با هم گرم گرفتیم که روز آخر همه بچه ها زار میزدن...جالبه اسم تمام معلمای دوران دبستانم یاده اما اسم اینو یادم رفته!

سال نهم:در این سال اولین پی سی خودم رو که یک کمودور 64 بود صاحب شدم و هنوزم که هنوزه دارم به این فکر میکنم که با کدوم منطقی یک ساعت تمام میشستم پای اون کامپیوتر تا بازیdefender of crownرو که خوب لود نمیشد رو بار کنم تا فقط همون یه مرحله ای که میاد رو بازی کنم و آخرش ببازم ویه بار دیگه لود کنم تا دوباره ببازم!(بازیها و برنامه های کمودور 64 روی نوار کاست معمولی کپی میشدن و و این بازی هم مثلا گرافیک بالا ترین بازیه اون زمان بود!)ضمنا در این سال یک عمل جراحی خطرناک!انجام دادم!هر کی خواست جاشو نشون میدم!

سال دهم:از این سال چیزی یادم نمیاد!

سال یازدهم:به سلامتی دبستا نو تموم کردیم و اولین مدرک معتبر تحصیلیمونو گرفتیم!ضمنا لعنت بر پدر و مادر کسی که انشای امتحان نهایی منو 16 داد!به بهانه اینکه کسی برام نوشته بود و من حفظ کرده بودم!

سال دوازدهم:مدرسه ما خوبیش این بود که  خیلی بزرگ بود و درندشت و میشد هر کاری توش کرد!ضمنا بوفه پدر مادر داری داشت که خودم یه سره اونجا رو میچرخوندم(یعنی اگه من نبودم باید در بوفه اش رو میبس یارو)از مهمات این سال آقای علیزاده معلم درس عربیمون بود که مجبورمو.ن میکرد حالات مختلف ضمایر عربی رو رو انگشتامون بنو.یسیو و وسط کلاس یهو میومد بالاسرمون  انگشتمونو میگرفت با لهجه کردی داد میزد:ها...این چیه؟خدایی اگه هفت جد عربم بودی اینجوری که این میومد رو سرت حرف زدن یادت میرفت چه برسه به...بهر حال از ما هم یه بار پرسید و چون یادم نبود اومد که بندازه از کلاس بیرون و از اونجایی که هرکی رو میخواست بفرسته بیرون یه لگد هم حوالش میکرد(نیگا نکنین به الان که معلم به شاگرد چپ نگاه کنه اخراجه!) ما هم یه جاخالی دادیم و این با مخ خورد زمین و.... آی دهنی ازم سرویس کرد!!!ضمنا داداش کوچیکه هم در این سال نزول اجلال فرمودند...

سال سیزدهم:در این  ما شدیم تین ایجر و تازه یواش یواش فهمیدیم دنیا دست کیه و .........

سال چهاردهم:سیکل مونو هم گرفتیم!

سال پانزدهم:میگن نسل بچه های 59 تا 63 موش آزمایشگاهی آموزش پرورش ووازرت علوم بودن...در این راستا به علت عوض شدن سیستم انتخاب دانش آموز برای ورود به مدارس نمونه از افتخار تحصیل تو البرز با دو سه امتیاز کمتر محروم شدیم!و ما و یه سری دیگه از محرومان دیگهه رو ریختن تو مدرسه نمونه ای تازه تاسیس و گمنام!که همون نسل اول مدرسه و بس !واقعا ترکوندن!یه نمونش هم من!کلا یادم نمیاد تو دبیرستان سر کلاس چیزی یاد گرفته باشم ولی بر خلاف دانشگاه همیشه تاپ بودم!

سال شانزهم:خاطره دارم ولی به کسی مربوط نیست!

سال هفدهم:ای ول دیپلم گرفتم!

سال هیجدهم:واقعا معنی مدرسه و پیچوندن و عقش و حال رو تو این سال فهمیدم.کلاس ما کلا 8 تا دانش آموز داشت!اونم دوسه نفرشون هرروز غایب بودن!و این مهم بصورت دوره ای انجام میش و هفته دو روز هم به من نوبت میرسید!در این سال کلی واسه کنکور خودمو سرویدم اما به در بسته خوردیم و سهم ما شد :کاردانی مکانیک خودرو-نیریز!با دلی شکسته شدم یه پشت کنکوری!

سال نوزدهم:یک سال تمام از عمرم رو داخل کتابخونه عمومی گذروندم ...در این سال برای اولین بار بطور نزدیک با سیگار آشنا شدم و اون به این صورت بود که سه نفری نشستیم امتحان کردن این دشمن سلامتی و از اون سه نفر فقط من سیگاری شدم!!!....روز کنکور سراسری یادمه که اصلا شماره صندلی نداشتم!وکل جلسه رو بهم ریختم و داد و هوار و با نیم ساعت تاخیر نشستم سر امتحان!روز آزاد عوضشو در آوردم و آنچنان شد که باید میشد و...بقیه اش میره سال بیست!

سال بیستم:بین کامپیوتر شبانه مشهد و الکتونیک آزاد قزوین بدون توجه به مخالفتهای همه اعضای فامیل که خودشونو تو این موفقیتها!سهیم میدونستن ریسک بزرگی کرده و قزوین رو انتخاب کردم!در این سال دو بار در کمال لیاقت مشروط شدم و با اینکه در بدو ورود به دانشگاه جزو معدود افرادی بودم که هیچ درسی رو پیشنیاز نخورده بودم اما در آخر این سال تقریبا همه از من جلو افتاده بودن!برنامه روتین این سال این بود:3 روز در هفته دانشگاه با این برنامه:5 صبح بیدار،پنج ونیم آزادی،یه ربع به شیش حرکت،8 قزوین،هشت وده 617(سیگار)،هشت و ربع دستشویی،هشت و نیم کلاس!1:ناهار و نمازخونه(خواب!)5:میدون ولیعصر قزوین و اصغری!*8:تهران 9:خونه .....چهار روز بقیه هفته هم تئاتر و سینما و بیلیارد و کافه و....!ضمنا در این سال با فری و امیر وخانم آ و خانم س و خانم ر و....آشنا شدم که از کل خانوما و آقایونم الا من و امیر و فریدون موندیم که گروه مغزای متفکر الکتونیک دناشگاه رو تشکیل دادیم!در این سال با جاست گیرل فرند اولم آشنا شدم که قرار شد ازدواج کنیم!

سال بیست و یکم:تقریبا مشابه سال 20 ام ،نقطه روشن این سال آشنایی یه طرفه من و ی بود که همچنان در قلب ماست!در حالی که ما به ....هم نیستیم،راستی در این سال غیر از ی 3-4 تا هم معشوقه غیر تخصصی داشتیم!

سال بیست ودوم:در این سال فیزیک 1 و ریاضی 1 پاس شد و من خوشحال شدم که یک بیست هم از درس قران در کارنامه ام دارم!در این سال بر  اثر کثرت حضور در 617 و ورود به بحثای سیاسی فلسفی اجتماعی هنری که در پیاده روی بغل دانشگاه انجام میشد با دزدکی آشنا شدم که بعدا فهمیدم اونم یه سیمش مثل من لخته!فقط سیمه سیم قرمزس!در این سال جاست گیرل فرند اولمون ازدواج کرد!وقرار شد ماهم بعدا ازدواج کنیم!!!

سال بیست و سوم:در این سال به این نتیجه رسیدم که یه بنده خدایی 1400 سال قبل تونست طی 23 سال سرنوشت بشر رو عوض کنه اما من تو 23 سال هیچ گهی نخوردم!ضمنا در این سال بنده با جاست گیرل فرند ثانی ام  آشنا شده یازده ماه بعد متارکه کردم!

سال بیست و چهارم:بعد از دو وبلاگ نافرجام اینجا رو راه انداختم،رمان باغ آلبالوی آنتوان چخوف رو همیشه دوست داشتم...و وقتی دیدم اسمایی مثل کامیکازه یا هاراگیری قبلا تو همه سویسای بلاگری استفاده شدن،اسم اینجا رو گذاشتم باغ آلبالو،باغ آلبالو به نظر من همون ایرانه و..... ،تا الان بودنش خیلی بیشتر از نبودنش برام سود داشته،مخصوصا که احساس میکنم هر دری وری اینجا بگم و خودم و تخلیه کنم و....ضمنا احتمالا اگه خدا بخواد وارد سال شش ام دانشگاهم میشم!با وضعیتی که توش هستم باید تا آخر امسال تغییرات مهم و طولی تو زندگیم بدم،اگه تا سال دیگه این موقع این تغییرات انجام شد که عالیست اما..........

بعدالتحریر1:این گوشه خیلی کوچیکی بود از بیوگرافی  من،سعی کردم بمناسبت تولدم بیشتر برم سر مساءلی که جنبه کمیکشون بیشتر از درامشونه وگرنه حتما لکه خیلی تیره تری تو زندگیم و قلبم جا مونده که ترجیح میدم  فعلا نه بخاطرشون بیارو ونه بزبون....

بعدالتحریر2:متشکرم از همه اونایی که برام پیام تبریک گذاشتن یا زنگ زدن و....

*:یاد حسین اصغری و اتوبوس بنز 302 زرد تابلوش (که فکر کنم حداقل روزی دوبار جریمه میشه!) که کاملا فراتر از قوانین رایج مملکتی!ما رو هر روز صبح میبرد قزوین و عصر بر میگردوند را گرامی میدارم!اگه متوسط حساب کنیم که من 5 سال تا الان دانشگاه رفتم یعنی 250 هفته و یعنی750 بار ویعنی 1500 بار مسیر تهران قزوین یا بالعکس رو طی کردم ،حداقل 1000 بارش با اون بوده ،تقریبا 1500 ساعت از زندگیم یا به شکل دیگه ای میشه گفت من تقریبا 70 روز!یا دو ماه از زندگیمو تو ماشین اون بودم!!!و چه صفایی داره وقتی تو یه اتوبوس با 40 نفر ظرفیت 60 نفر آدم سرپا ولنگ در هوا با اختیار کامل و با عقل سالم! سوار میشن و........اینجا فقط دزدکی میدنه که من چی میگم!

اگه گفتین تو این عکس من کجام؟

:...هه هه!پشت دوربینم!

بعدالتحریر۳:راستی تولدم مبارک!

+ نوشته شده در 20:24 توسط مهدی
یکشنبه یکم مرداد 1385
ارض موعود....
از وقتی یادم میاد این صهیونیستا همیشه غاصب بودن....

از وقتی یادم میاد مردم فلسطین همیشه مظلوم بودن....

از وقتی یادم میاد اسراییلیا همیشه به هلاکت میرسیدن....

از وقتی یادم میاد فلسطینیا  همیشه به شهادت می رسیدن....

از وقتی یادم میاد آمریکا داره به اسراییل کمک نظامی و مادی میکنه....

از وقتی یادم میاد ایران داره به فلسطین کمک معنوی می کنه....

از وقتی یادم میاد همیشه اسراییلیا تو خیابون دنبال یه سری آدم میدویدن...

از وقتی یادم میاد همیشه فلسطینیا از دست یه سری آدم فرار می کردن....

از وقتی یادم میاد اسراییلیا همیشه می گفتن اینجا مال ماست....

از وقتی یادم میاد فلسطینیا همیشه می گفتن اینجا مال ماست....

....

از وقتی یادم میاد این جنگ و صلح و تعقیب و گریز مسخره همیشه خدا یه تیکه از اخبار تلویزیونمونو پر کرده....بسه دیگه شورشو درآوردین،تهوع آور شدین،مسخره ها ۵۰ ساله دارین تو سر هم می زنین هنوز که هنوزه هیچ کدوم هیچ گهی نخوردین،نمیی دونم خدا جون مگه جا قحطه این قدر زلزله رو سر ما آوار میکنی؟یه دونه خوشگلشو بفرست اونجا ببینم دیگه کی میخواد سر ۱ متر جا خرخره اون یکی رو بجوه؟لا مصبا بلای طبیعی هم سرشون نمیاد اینقدر خودشون سر خودشون بلا میارن....اصلا جا قحط بود این قوم ...خل فرستادی این ور دنیا؟مینداختی مثلا تو آمریکای جنوبی!سر معابد اینکاها با هم دعوا کنن؟اصلا جا قحط بود منو فرستادی تو این مصبیت کده خاورمیانه که هر روز به هوای شاکی شدن  امثال جرج بوش و صدام حسین و اسامه بن لادن و موشه کاتساو و.... از کم محلی زنشون تو رختخواب باید تو هر بخش اخبار نیم ساعت ارره گوز آقایونو واسه همدیگه تماشا کنیم؟یه روز این ور جنگ یه روز اون ور جنگ...یه روز این ور آواره یه روز اون ور آواره...یه روز این وراشغالگر یه روز اون ور اشغالگر....یه روز این ور خون...یه روز اون ور خون....د بسه بابا....برید تو محل خودتون بازی کنید...به خدا این توپتون بیفته تو حیاتمون جرش(و جرتون!) میدما!!!

نه آخه خدایی....خدای منصف حکیم من،واقعا امتحان،بدبختی،سنت الهی،قضا و قدر و....هم یه ظرف زمانی داره،مگه چقدر می خوای عمر بهمون بدی که نصفشم باید جنگ و دعوای اینا اعصابمونو خورد کنه؟گوشمونو کر کنه؟به هوای نزدیک و دور شدن سایه نکبتشون مجبور شیم نفسامونو بشمریم و انتظار فردای غیر قابل پیش بینی رو بکشیم؟فکر نمیکنی یه خورده داره این وضع تکراری و حوصله سربر میشه؟ما که تو بطن جریانیم تقریبا،هیچی...شما که اون بالایی ببین از اون بالا چه قدر داری به این یه تیکه فشار میاری؟؟؟

من همین جا شخصا دعا میکنم این پیشنهاد رییس جمهورمون رو برآورده کنی،اینا و بند و بساطشونو بندازی یه جایی طرفای سوییسی،آلاسکایی،کانادایی یا حتی اگه یه خورده بیشتر محبت کنی و پیشرفت علم بشر رو زود جلو ببری،اینا مستقیم مستقر بشن تو مریخ یا پلوتون یا حتی تو سیاهچاله ایکس ـ۱۱۷تا از اونجا آتیش بازیاشونو ادامه بدن،تازشم ابزارشم که دارن،سیستم دفاع  ضد موشکی نبرد ستارگانشونم که آقای بوش دستور داده ساختن،همین دو سه سال پیش بود که امتحانش کردن،خوب البته اون موقع موشکه چت زد نخورد به هدف!خوب اگه همه توپا گل شه که بازی حال نمیده!شما اراده کن اونا ایشاللا یه بهانه ای واسه جنگ تو کهکشانم پیدا میکنن...حتی اگه اجازه بدی بعد نفله شدنشون هم میتونن یه جنگ بین بهشت و جهنمت راه بندازن که نگو...یک ولد زنایی ان این آمریکاییا!!!

....به امید روزی که بشینیم پشت بوم و با موزیک متن فیلم کیل بیل* اون بالا جنگ ستارگان تماشا کنیم به کارگردانی جورج بوش یا جورج لوکاس.... یا حتی جرج مایکل!!!

آمین....

بعدالتحریر۱:بنده از جنگ متنفرم،از کشتار و وحشی گری متنفرم اما واقعا اصلا نمی تونم واسه هیچ طرفی تو این جنگ تو دلم آرزوی پیروزی کنم...چون اگه قرار به پیروزی بود به این روزا نمی رسید...چون دو طرف بی [...] و ضمنا اصولا اعتقاد دارم نکبتی که این منطقه(خاور میانه) توش گرفتاره ففط از بی عرضگی مردمشه و اینکه گذاشتن بیگانه بیاد پاشو اونجا سفت کنه و اونقدر اونا رو هالو گیر بیاره که هرروز یه سوژه واسه جنگ گیر بیاره و بندازدشون به جون هم و اسلحه هاشو بفروشه** ونفتشونو بالا بکشه و خشکشون کنه.... ارض موعود و تروریسم و حقوق بشر و انرژی هسته ای و بقیه چیزا هم بهانه اس....

بعدالتحریر۲:بسه دیگه....یه دفعه ای دیدی از اف بی آی و سی آی ای ریختن اینجا بردنم گوانتانامو!!!!!

*:ضمنا اوما تورمن اش هم زیاد باشه حتما!لوسی لیو هم بیاد چند تا رو شل و پل کنه بد نیست!

**:البته لازم به ذکره که تعداد قابل توجهی از الزمه زندگی امروزمون که به استفاده ازشون عادت کردیم،یه روزی یه جایی کشف یا ساخته شدن واسه استفاده نظامی و کشتار.مثال:انرژی اتمی،مایکرو ویو،اینترنت....حتی بویینگ و مک دانل داگلاس که میبینید غول شدن از صدقه سر ساخت هماپیماهای نظامی بوده،چاقوی سوییسی!!!دیگه مثال کم آوردم!!!

بعدالتحریر۳:وقتی میای میبینی یاهو مسنجر خل بازیش گرفته و هیچ رقمه تو راهت نمی ده و هر چی ری استارت میکنی و ری اینستال میکنی مشکلت حل نمیسه،میشی یه انسان صلح طلب دنیا گریز که سعی میکنه حرفای مثلا حکیمانه بلغور کنه!!

 

+ نوشته شده در 2:53 توسط مهدی