
صاحبش کثیفه....!وقتی بهت گفتم یه آدم وقتی احساس میکنه کثیفه باید چی کار کنه؟...داشتی مسواک میزدی،با دهن پر جوابم دادی:خب باید بره حموم....من حموم رفتم،اما بازم کثیفم...تو نمی فهمی کثیفی من از چه نوعیه....من نمی دونم چه جوری خودمو پاک کنم!
صاحبش پریشونه.....نمی دونه چرا،اما مگه این چیزا اصل قضیه رو تغییر میده؟
صاحبش خسته اس....اما دلیل این یکی رو می دونه،درمانشم می دونه ولی تو یه ماراتن خودخواسته توعین خودخواهی و لجبازی با خودش داره خودشو خسته تر میکنه.....
صاحبش یه محکومه....داره دوران محکومیتشو می گذرونه،سرشو جلوی مجری حکمش انداخته پایین....بزن...بزن....کم نمیاره....مگه نه این که فیزیک رو تو بطن زندگیمون قبول کردیم؟پس این تبعید و سرگردانی و کلافگی و....حتما در جواب عملیه که ازش سر زده...حقه شه...هورا بکشید...ذوق کنید....در ملاء عام داره به سزای اعمالش میرسه....
صاحبش داره میمیره....مگه نه اینکه هر لحظه که از زندگیمون میگذره یه لحظه به مرگمون نزدیک میشیم....اون اینو باور داره....اون مثل همه آدمای اطرافش داره مردگی می کنه....عبارت زندگی کردن به نظر اون اصلا معنا نداره....اون فکر میکنه که اینو میفهمه،شاید خیلی ها هم عقیده شن اما مثل خودش اینقدر همه چی اسشون عادی شده که حتی مرده وزنده هم واسشون تعریفی نداره.....
بعدالتحریر۱:دیروز بی خیال امتحان،رفتم تئاتر،بعدش رفتم واسه خودم لباس خریدم،بعدش رفتم سینما،بعدش وبگردی.....بعدش....مثل اینکه باید درس بخونم چون امتحانم تا۴ شنبه افتاد عقب!
بعدالتحریر۲:به نظرت توضیح بیشتری باید بدم؟