
۲ـدر مورد من،اگه این.....ها نباشن،نمی دونم حرفهای خورده ام رو چه جوری باید پنهان کنم......
۳ـآخ اگه بارون بزنه....برای اولین بار تو این چند سال اخیر با لذت تمام تو بارون قدم زدم....امشب هوسهای عجیبی به سرم می زد،پیاده روی با آرامش زیر شرشر بارون بالذت برای خودم هم عجیب بود....نکنه داره نوبت من می رسه که بساطم رو جمع کنم برم.....آخه همه چیزای ناتموم دور و برم که بهشون عادت کرده بودم یکی یکی دارن تکمیل میشن....اون پل عابر آخرای اتوبان کرج بعد کارخونه درنا نزدیک باشگاه اسب سواری فرمان فرما که پنج سال تموم اسکلت بی استفاده شو کنار اتوبان می دیدم،چند وقتیه که سایه شو رو ماشینا انداخته....اون میدون نیمه کاره نزدیک پمپ بنزین بعد چهار سال مجسمه دار شده....دستفروش سر سه راه یوسف آباد بساطش رو جمع کرده....نابینای بلندگو بدوش خیابون ولیعصر رو که داریوش می خوند رو یه ساله ندیدم.....حسین اصغری با اتوبوس زردقناریش دیگه ساعت شش صبح با صدای نخراشیده که خواب رو از سر آدم خالی میکنه،دم ترمینال غرب داد نمیزنه:قزوینی بیا بالا....نانوایی بربری سر خیابون دو سه ماهیه که گیم نت شده....اسفند دود کن پشت چراغ قرمز توحید به جای بساط همیشگیش،یه عالمه عینک آفتابی بنجل دستش گرفته....خوابهای گذشته ونزدیک من همشون تعبیر شدن.....نه......عوض نشید....لعنتیا......دروغ گفتم...من تغییر نمی خوام....من به تکرار معتاد شدم....تحمل تغییر ندارم....نمی خوام حالتون به خاطره تبدیل شه....من ظرفیت یاداوری خاطرات رو ندارم.....می میرم..چون توی دنیایی که پوست انداخته جایی ندارم......
بعدالتحریر:نازنین....دلگیر نشو..بیا اینجا....نمی خوام دیگران اینو بدونن....بین خودم و خودت....حق با توئه..روزگار غریبی است....من..من جسارت باورش را ندارم.....
بعد بعدالتحریر:هیچ وقت....تقریبا تو این مدت بعد از اینکه پستی اینجا گذاشته شده تغییری توش ندادم...حتی اگه اشتبا فاحشی داشت یا چیزی رو فراموش کرده بودم....این اولین ویرایش رو اما باید انجام می دادم،چون بعد نوشتن این پست طبق عادت سری به اورکات زدم واسه عادت تکراری!رجوع به گذشته و احساس کردم باید واسه یکی آرزوی خوشبختی بکنم:
kasi ke movajehe haye gheire moteraghebe dar mohite tahsil, chehre omidvar,ghadamhaye mosammam va shakhsiate mohkamesh hamishe hesse ghorur ro be khatere inke dar mohiti hastam ke maadood ensanhaee inchenin dar oon raft oamad darand zende mikard,adamhaee ke obohateshun behet ejzae shekastane harime shakhsishoono nemide va yadavarishun harchand vaght yekbar hese nostaljiceto tahrik mikone.....adamhai ke dar jostejooye vajeha tanha mituni be khodet ejaze bedi ta barashun arezue movafaghiat koni.....
....az kenare ham migozarim....
.......این رو به عنوان testimonial تو اورکات برای کسی که ۴ سال از دوران تحصیلم با دیدنش انرژی می گرفتم بی آنکه هیچ فکر و انگیزه ناشایست و .....ای توی ذهنم خطور کنه....حریم اخلاقی ناخودآگاهی به دورش کشیده بودم و با منطقی عجیب و شاید باور نکردنی احترام زیادی برایش قائل بودم و هستم....کسی که هر باریادآوری ناخودآگاهش در ذهنم حتما بخش مهمی از خاطرات نوستالژیکم رو برایم زنده می کنه...یک نشانه...عنصری پررنگ از آنچه بروی سلولهای خاکستری حک شده....نمادی از دوران اوج...همین ،نه هیچ چیز اضافه ای که به بخواد به ذهن آغشته از کنجکاوی دیگران خطور کنه....یک احترام با سرمنشا مجهول و یادآوری خاطرات روزهای خوب،درخشان و زنده....و نهایتا جاری شدن اشک در فرغت روزهای از دست رفته....همین.
منبع:اعتماد
۲:والنتین....واسه من یه روزه مثل روزای دیگه!اما وقتی بارونی میشه فرق داره.معنیش اینه که بشینی تو خونه تا یه وقت خیس نشی!تمیز نشی!هوات هم عوض نشه!امروز آدم رمانتیکی نیستم!فعلا شنا بر خلاف جهت جریان آب داره حال میده!عشق بازی و خودسوزی بمونه واسه فرداها.......
بعدالتحریر:با توجه به مطالب بالا،در نهایت سخاوتمندی یک پاکت مارلبرو قرمز پایه بلند اصل درجه یک بین ال!به خودم هدیه می دم!میرم میشینم تو کافه و به ربط رنگ قرمز رمی پاکت سیگاربا عشق.....و رقابت سبز و آبی در تلقین آرامش ورنگ نارنجی با فست فود! فکر میکنم و کاغذ سیاه می نمایم.

۲:خانم محترم،اصلا به من مربوط نمیشه که شما ساعت۲ صبح تو اتوبان کرج چه میکنید،ولی خوب همون طوری که عرض کردم خدمتتون بنده اگه تصمیم بگیرم که قانونمند باشم هیچی نمیتونه نظرم رو عوض کنه مگر اینکه مجبورم کنند و مجبور شدن من از نور بالا دادن شما در طول ۱۰ کیلومتر مسیر اتوبان حاصل شد (در حالی که خب من تصمیم قاطع داشتم که به هیچوجه بالای ۱۲۰ تا نرم و کسی هم که میخواد با سرعت بیشتری بره خب می تونه از راست عین آدم سبقت بگیره و بره!کی به کیه مگه؟!)و وقتی احساس کردم که تو گویی چش و چالم در حال در آمدن است،آن حرکت ناشایست را انجام دادم و چون بعد از آن حرکت چشم ناقص شده ام به جمال آن دو نره غول داخل اتومبیلتان که احتمالا در حال فحاشی و خط ونشان کشیدن برای اینجانب بودند منور شده و از سویی میل و رغبت شما به بازیهای رایانه ای از جمله nfs کذایی را با تمام وجود لمس کردم مجبور به افزودن سرعت و به زعم شما کورس گذاشتن شده که نتیجه بعد از طی حدود ۳۰-۴۰ کیلومتر در اتوبانهای خلوت آن ساعت شب و خودداری من از ورود به خیابانهای فرعی و ادامه تعقیب و گریز در اتوبان(از خوف آن دو قوی مرد)آن شد که من هم دوست نداشتم اتفاق بیافتد!اما درسی که بالای سر لاشه اتومبیل داغان شما برایتان دیکته کردم و اینجا برای ثبت در تاریخ می آورم این باشد که:
۱-۲:اتومبیلهای هاچ بک اصولا از پایداری و تعادل کمتری نسبت به نوع سدان آن هم از نوع دیفرانسیل عقب برخوردارند،حتی اگر سدان مذکور سبزک من باشد!پس هنگام پیچش و تغییر مسیر ناگهانی،کنترلشان شاید از عهده حضرت فیل و منسوبانش برآید!!!!
۲-۲:اتومبیل خدا بیامرز شما که از نوع سیتروین c5بود،دارای قطعات ولوازم یدکی کمیاب تر وگرانتری نسبت به سبزک بوده و همین ماتحت بعضی ها را بیشتر از مال بنده در صورت حوادث احتمالی خواهد سوزاند!!!!
۳-۲:حتی المقدور از شجاعت و احساس مسئولیت(بعضی ها به آن مرام نیز گویند!) سرنشینان اتومبیل(خصوصا از نوع ذکور)برای پشت گرمی در مواقع خاص!مطمئن باشید تا اگر ناخواسته شکلکی درآورده و یااساعه ادبی کردند بعد از حوادث اینچنینی و معدوم شدن خودرو،شما و دوستتان را که علی الظاهر از بانوان موجه و موقر(سانتی مانتال)این بوم میباشید وسط یکی از اتوبانهای شرقی شهری مانند نهران تنها نگذاشته و متواری نشوند!!!!
۴-۲:قبول دارم که اتوبان جای چراغ راهنمایی و رانندگی نیست،اما از این به بعد حتی به رنگ زرد آن هم توجه کنید یا چشمتان را بازتر کرده آن تانکر آبپاش شهرداری را که بی توجه به چراغ از سوی مخالف حرکت میکند دقیق دیده و اقدام احتیاطی لازم مبذول داشته تا ناغافل مجبور به تغییر مسیر نگهانی و علی النهایه چپ شدن و سیر وسیاحت در باقالی های وسط اتوبان نشوید!!!!
۵-۲:همانطور که سر صحنه عرض کردم چپ شدن شما طبق قوانین فعلی راهنمایی و رانندگی به علت عدم توانایی در کنترل وسیله نقلیه بوده وقانونا هیچ عذری متوجه بنده نیست،لطف کردم که احسلس مسئولیتم باعث شد برگردم! حال که بنده را تا ساعت ۴ صبح سر صحنه با اتهام مقصر بودن در تصادف علاف کردید!تا قران آخر هزینه صافکاری در عقب سمت چپ سبزک را که در اتوبان کرج مورد نوازشش فرار دادید متحمل می شوید تا حداقل از سر کنجکاوی هم که شده برای یک بار آیین نامه راهنمایی و رانندگی را مطالعه کنید!!!!
۶-۲:ضمنا سیتروین c5دقیقا چند است و آیا از کارایی آن قبل از متلاشی شدنش راضی بودید؟!!!!
بعدالتحریر:سئوال پارسالم را تکرار میکنم:نور چی جوری می تونه منفجر بشه؟؟!!
نمی دانم:چرا همیشه برای همه کار دیر است؟مگر ماهیهای رودخانه نزدیک خانه مان از آب گرفته نمی شوند؟
چرا هرگز نتوانستم دروغ بگویم یا در بهترین پیشرویها حداکثر چند روز بعد به دروغم اقرار کردم؟
چرا خط قرمزهایی که برای خودم ساختم از مال بقیه محدود ترند؟
چرا گلابی گران است؟!*
چرا از تصحیح سطرهای اشتباه عاجزم؟
چرا در موارد نادری که از موضع بالا برخورد میکنم،ایشان دلگیر می شوند؟**
چرا مادر هنوز فکر میکند که باید از بقیه متفاوت باشم؟
چرا نسبت به همه احساس گناه میکنم؟
چرا واکنشم به کنشهای ایشان عقیم و راکد،راحت از سرشان گذرانده می شود؟***
چراحتی کمی متفاوت بودن و متفاوت خواستن از دیگران،به ظاهر سازی و دورویی نعبیر می شود؟
چرا واقع بینی و عدم امیدواری بیهوده به آنچه تجربه نادرش ثابت کرده از حیطه اختیارم خارج است ،جبرگرایی و دلسردی نامیده می شود؟
چراآدمها را دودسته میبینم؟یابیهوده شاد یا آنقدر عبوس که دل آدمها را میزنند؟با آنکه سالها قبل از اینکه چیزی در رابطه با منطق فازوری یا باینری****بدانم آدمها را در ذهنم به چندین دسته تقسیم کرده بودم؟
می دانم:هیچ......*****
*:اولین سوال جهان شناختی من در سن 3 سالگی این بود!وفرایند پایان جنگ و دوران سازندگی ودوران اصلاحات و حتی دوران فعلی شمارش اسکناس های نفتی سر میز شام!هم تاثیری در ماهیت این پرسش نداشته!البته شاید ایراد از وجود میز است!
**:ایشان یعنی همه آنهایی که کم هم نیستند و معولا حال سر و کله زدن باهاشون ندارم.
***:بابا بعضی وقتها کاملا شبیه کایوت میشم!
****:باینری که همون هست یا نیسته که بهتر از من می دونید،اما فازوری اندشه!یه چیزی میتونه هم باشه هم نه باشه هم یه چیزی وسط بودن و نبودن باشه!مثال ریاضیش همون قضیه رادیکال گرفتن از4- که تو حالت عادی نمیشه،اما اگه فازی بررسیش کنی جواب میده،مثال دم دست هم اینه که یکی میگه ماست سفیده،اون یکی میگه سیاهه!تو این منطق شاید هر دو راست بگن و شاید همون سیاهه و البته سفیده و یا حتی هردو در اشتباه باشن!
*****:هیچ هیچم که نه!ولی اونقدر کمه که اگه صفرش کنم سنگینترم!!
بعدالتحریر1:و تشکرونواء اللهکم کانی فی تب دارم میسوزم!و میتونید اینا رو جدی نگیرید و البته همین تب باعث شد که کوتاهش کنم!
بعدالتحریر2:علم بهتر است یا ثروت؟.....پرواز را به خاطر بسپار....
۲-اگه یکی از بلاگر های خیلی خیلی مورد علاقه ات رو تو خیابون ببینی چی کار می کنی؟....خوب من صفا رو تو خیابون جمهوری دیدم و تنها کاری که کردم همونجا وسط خیبابون تو فاصله ۴-۵ متریش زنگ زدم به دزدکی و واسش تعریف کردم و اصولا هیچ دلیلی ندیدم که مثل ندید بدیدا برم جلو و سلام و احوالپرسی کنم!
۳ـ همیشه بدم میاد از اینکه وقتی پول قلمبه ای دستم میرسه و همزمان از یه چیزی خوشم میاد که داشته باشمش،خودمو ارضا می کنم که پولمو تو موقعیت بهتری واسه چیز مهمتری خرج کنم!و نهایتا اون پوله رو به سرعت برق و باد تو هزار و یه مورد مزخرف به باد فنا میدم و آخرش نه اون چیزی که دلم می خواست رو دارم و نه اون چیزی که واسه تهیه اش آینده نگری می کردم!تو هزینه کردن وقتم هم همینطوری ام اینو میپیچونم،اونو میرنجونم تا مثلا وقتمو تلف نکنم و یه کار واجب رو انجام بدم،آخرشم اون کاره یادم میره!
۴ـتقصیر من چیه امیر خان که هر نوع موسیقی که تو گوش می دی منم ازش خوشم میاد و هر چی میزاری تو ضبط ماشینتو نظرمو میپرسی من میگم خوبه؟خوب به خدا سر کارت نمیذارم!خوب خوشم میاد با تمام نفهمی موسیقیاییم!.........خوب اصولا یه سری تفاهمات نزدیک باطنی باهم داریم دیگه!حالا فریدون هم هی چو بندازه که من وتو میخوایم بریم هلند!!!ایها الناس....بهتونه به خدا!
بعدالتحریر۱:عجب پست شاد و سر حالی شد مثلا!
بعدالتحریر۲:هی یو!فیلما مو بیار پس بده....دلم فیلم میخواد....یو هم اون سی دی رو که ۴ ماهه گرفتی بیار که رو هاردم کپیش نکردم.....آخه به تو چی بگه؟مگه نگفتم من "نسیم"ها مو آرشیو می کنم روش سوپ ریختی یا آبگوشت؟مزه هیچچی هم که نمی ده!