تبليغاتX
باغ آلبالو
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
یک نقطه کوچولو در تقابل با بی نهایت....
لعنت به تمام چيزاي تموم شدني اين دنيا....
لعنت به دونه دونه تراك هاي موسيقي لعنتي كه خوب بلدن اشك آدمو دربيارن....
لعنت به سر وصداي هرچي كلاغ كه بعد از تمام شب بيداري هاي اجباري و غيراجباري،با صداي نكره شون بهت مي فهمونن كه آفتاب روز نو داره بيرون ميزنه....
لعنت به تمام صبحهايي كه از خواب بيدار مي شي و در كمال نااميدي كم كم باورت ميشه كه هنوز تو اين دنياي الكي الكي هرزه بايد نفس بكشي....
لعنت به باوري بنام شانس واقبال كه نبايد بهش معتقد باشي مگر ببيني كه پشتش رو بهت كرده....
لعنت به تمام روزهايي كه كه به ظهر نرسيده مرگشون رو بهت ديكته مي كنن.....
لعنت به بيستمين نخ سيگار توي هر پاكت كه دايم شعار دخانيات عامل اصلي....رو تو ذهنت تداعي مي كنه و تو باور داري كه شوخي بيش نيست....
لعنت به دلمردگي..وقتي كه مرگ عرضه اينو نداره كه به كل وجودت بچسبه و در نهايت استيصال دلت رو قبضه ميكنه....
لعنت به برگ برگ صفحات دفترچه يادداشتي كه از فرط خط زدگي هاي بي واهمه و مريض حتي يك تكه اش هم خوانا نيست....
لعنت به مغزي كه دونه دونه سلولهاي خاكستري باقيموندش به جاي ايده و خلاقيت،پر شده از توهمات و خيال پرداز هاي مضحك سينمايي....
لعنت به من..جسمم..و روحم.كه پوسيده،رويي متلاشي و رويي متعفن..كشان كشان به سوي هيچ فرار مي كنم....
بعدالتحرير1:تكه تكه دلخوشي هاي كوچك زندگي ات را كه از دست بدهي..چيزهايي راكه به آن عادت كرده اي..چيزهايي كه بي هيچ مدركي حق خودت از اين دنيا مي داني....خودبخود كلافه مي شوي....عصباني..و بعد دلت مي گيره و....ساكت ترين جاي دنيا رو مي خوام....حالا كه دارم تهي ميشم از هر چي انگيزه و اميد و .....فقط اينو برام فراهم كن.....
بعدالتحرير2:مي دونم كه اصلا به من مربوط نيست..اما....
بعدالتحرير3:بله....جناب دكتر مصلايي....از اول هم گفتم..محض قر و افاده و كلاس و اين جور چرنديات نيست..روانكاوي و ....جواب نميده....يه روانپزشك معرفي كن با قرص و آمپول و ضرب و شتم! و....آدمم كنه....
+ نوشته شده در 7:14 توسط مهدی