تبليغاتX
باغ آلبالو
جمعه هجدهم خرداد 1386
حالمان شايد خوب است....شايد هم نه!
اصلا گور باباي اين كه خيلي رئال و عيني و ملموس داره ...زده ميشه به زندگيت،اينا رو ولش كن....برو تو خيالات....برو تو قالب هركي دلت مي خواد..حالشو ببر..اگر هم زياده روي كردي و بردنت تيمارستان اصلا سعي نكن ثابت كني ديوونه نيستي..برو بالاي درخت با سنگ همه رو بزن..بعد هم دستاتو كامل باز كن..بشو "باز لايت"ير "تو توي استوري"....:بسوي بي نهايت و فراتر از اون!.....از اون بالا بپر....نه..زمين نمي خوري..نترس..پرواز مي كني..مگه فراتر از بي نهايت رو نمي خواستي؟..بپر..اينقدر دور كه كه خدا هم نتونه پيدات كنه....بپر....
بعدالتحرير1:بعضيا تلويزيون نديدن رو يه پز ميدونن،بعضي از اين بعضيا خوب واقعا ذائقه شون برنامه هاي تلويزيون رو بر نميتابه!بعضيا با اين تلويزيون جاري تو اين مملكت مشكل دارن،بعضيا مي بينن اما اداي نديده ها رو در ميارن و...اما من مي بينم،گاهي كم،گاهي زياد....گاهي هم زياد كانال عوض مي كنم..گاهي برنامه جديد كشف مي كنم كه نمونه آخرين كشفم ميشه:باز هم زندگي....كانال 4،حدود ساعت 11 پنجشنبه شب و تكرارش هم عصر جمعه حدود ساعت 4.يه چيز تقريبا جديد،حداقل تو اجرا و سو‍ه و....كه براي نمونه توصيه مي كنم تكرار برنامه امروز رو كه از نجف دريا بندري و همسرش فهيمه راستكار دعوت كرده بودن رو فردا از دست نديد..قول ميدم خيلي از اون شب شيشه اي لوس بهتره..
بعدالتحرير2:يكي از بستگان نزديك تو آي سي يو باشه و چون اصولا آدم تو آي سي يو نمي تونه تكون بخوره و..بهت ميگن برو واسش پوشك بگير.....و موقع برگشتن با يه پوشك ماي بابي تو دست همه از خدمه و پرستار و دربون و ملت و..بهت بگن:مباركه!!!!پسره يا دختر؟....آخه به شما چه؟دو حال بيشتر نداره كه اونم فرقي بحالتون ميكنه؟
بعدالتحرير3:آدم شرق خون سابقه دار باشه..تو تعطيليش اعتماد بخونه و نسبت بهش دين اخلاقي داشته باشه و الان ببينه نصف اونايي كه مي خوادشون تو هم ميهنن و همه شونو بخره....آيا همچنان مي تونه متعهد بشه كه همشونو بخونه؟!يا ايها الجريدون..اتحدو اتحدو.....
بعدالتحرير4:اگه دزدكي آبرومو نبرده بود،الان كيفمو باز مي كردم،دماسنجمو،از اونايي كه دكترا دارن!در مي آوردم و ميذاشتم تو دهنم كه ببينم حالم خوبه يا نه!....كه البته ظاهرا شق دوم صحيح است!!
+ نوشته شده در 4:11 توسط مهدی
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
1:هر بازي براي خودش قاعده داره،نه فقط براي برنده شدن كه بيشتر مواقع لذتي كه از ذات بازي مي بريم،برد و باخت رو به حاشيه مي كشه..بازي رو كه ياد گرفتي،بايد شروع كني به طراحي استراتژي شخصي..يه سري عادتهاي خصوصي و برنامه براي خودت تعريف مي كني،و گاهي با خودت تمرين و مرورشون مي كني تا جايي كه احساس قدر شدن بهت دست مي ده..مي توني با اطمينان با يه عده خاصي كه احساس مي كني تو سطح خودتن وارد بازي بشي..بازي رو بارها و بارها تكرار مي كني،با آدماي مختلف.ميبري،مي بازي،مساوي مي كني....لذت ميبري..فكر ميكني..هيجانزده ميشي..داد مي كشي..بالا و پايين مي پري...نفر روبروت رو تحليل مي كني....و همه اينهاست كه بازي با افراد مختلف رو جذاب ميكنه..كم پيش مياد و دست پيشگيريت هم بسته است وقتي تو يكي از همين بازيها كه توش غرق شدي نفر مقابلت يه دفعه بازي رو ول مي كنه،اين دفعه برد و باخت و مساوي مساله نيست،ماهيت فعاليت متقابلتون ميره زير سوال..اصرار ميكني كه به يه نحوي ادامه بده،مي خواي متقاعدش كني،قول مي دي كه موقع بازي ديگه تقلب نكني،با دلايل موجه مي خواي قانعش كني كه ادامه بازي حتما جذاب تره و ارزش ادامه دادن رو داره،پيشنهاد ميدي كه چند امتياز بهش آبانس مي دي....هيج كدوم اينا موثر نيست.مي توني فقط بشيني و رفتنش رو تماشا كني..منتظر ميموني كه شايد پشت سرش رو نگاه كنه،لبخندي..علامتي..دستي..چيزي....كه بتونه اميدوارت كنه كه شايد يه روزي دوباره برگرده و تو هم حق داري منتظرش بموني.....با دقت فقط قدمها شو ميشمري و منتظر ميموني.. كار ديگه اي هم ازت بر نمي آد..اينا رو تو قاعده بازي ننوشته بودن..اينا رو از قبل بايد با هم حل و فصل مي كردين،خب،تو اينقدر مشتاق بازي هستي كه اين به اين جزييات كوچولو اصلا فكر نمي كني....حالا فقط بايد بشيني و دور شدنشو تماشا كني..شايد برگشت و بهت نگاهي انداخت،شايدم لبخندي،علامتي،دستي،چيزي...............
2:مي توني سايه ها رو دوست داشته باشي....مي توني ازشون بترسي....مي توني بي تفاوت نگاهشون كني،يا كمي بي تفاوت تر اصلا بهشون فكر نكني.....اما اميدوارم كه حالت آخر رو انتخاب نكرده باشي كه در اين صورت هرگز نمي توني درك كني كه چرا تماشاي دو تا سايه كنار هم هميشه از تك سايه ها لذت بخش تره....چرا سايه هاي دراز كه روبروت مي افتن دوست داشتني تر از سايه هاي كجكيه بغل ديواري و ناقص ان..حتي نمي خواي و نمي توني بعضي وقتا دنبال سايه ات بگردي و يه دفعه مثل اينكه يه چيز گمشده مهم رو پيدا ميكني برگردي و پشت سرت رو نگاه كني و با ديدنش خيالت راحت بشه،لبخندي بزني و بقيه راهتو ادامه بدي..تو حتي نمي توني ازسايه يه كلاغ كه روي سيم برق سر خيابونتون چرت ميزنه بترسي..شايدم هيچوقت سعي نكردي با سايه جاهاي مختلف خودت شكلاي با ربط و بي ربط بسازي و ازشون عكس بگيري..مطمئنا به اين هم فكر نكردي كه سايه خيليا از خودشون جالب تره و هيچوقت هم روابط سايه ها،جداي از صاحبانشون...دعواهشون،قهراشون،بازيهاشون يا حتي اخم و گريه كردناشون برات مهم نبودن....اينا يي رو كه گفتم تازه يه ذره از چيزاي جالب درباره سايه هاست كه دوستشون دارم،دليل ذكرشون هم اين بود كه شايد بين همه كاراي باخود و بي خودي كه از صبح تا شب مي كني يه وقتي بذاري و نيم ساعتي پياده بزني بيرون،به جاي تماشاي آدما و در ديوار و...فقط به سايه ها توجه كني.....
بعدالتحرير1:حرف زياده،حوصله پيدا كنم و كني اگه،دونه دونشون رو واست ليست مي كنم.
بعدالتحرير2:غر زدن و نالش!از اين و اون و زندگي و درس و....هم هيچ حالي نميده ديگه،اگه گاو باشي و صبح تا شب فقط زل بزني به در و ديوار،حداقل چهار تا چيز بدرد بخور واسه حظ بردن پيدا مي كني،شكم پر كن و هله هوله واسه نشخوار هم خدا رو شكر هنوز پيدا ميشه..مآآآآآآآ..!!
+ نوشته شده در 15:15 توسط مهدی