تبليغاتX
باغ آلبالو
یکشنبه شانزدهم دی 1386
پایان یک قصه عامه پسند..یک چند ضلعی..یک هویت..یک وبلاگ..
شب،داخلی،منزل میا:
وینست وگا و میا تلو تلو خوران به در منزل میرسند..وینست با کمی جستجو کلید در را پیدا میکند و راه را برای ورود میا باز می گذارد و میا داخل می شود،رمز دزدگیر را میزند،صدای بوق دزدگیر قطع میشود،وینست در آغوشش گرفته،چرخی با هم میزنند،سرخوشی میا،از قهقهه هایش پیداست..چند لحظه بعد ناگهان هر دو سکوت می کنند..

وینسنت وگا:این چیزیه که بهش میگی سکوت ناخوشایند؟

میا:من نمی دونم،تو بهش چی میگی؟

سکوت..

..یک مرتبه:

میا:

..نوشیدنی!

..موسیقی!

میا از سمت راست صحنه با عجله خارج می شود..

وینسنت وگا:من میرم که بشاشم

میا در جای که با پخش صوت ور میرود:این اطلاعات چیزی نیست که من باید بدونم!ولی تو می تونی بری

وینسنت نگاهی کمی طولانی به میا می اندازد و به سمت دستشویی می رود،میا پخش صوت را روشن می کند..همراه با مو سیقی می خواند و می رقصد..

شب،داخلی،توالت منزل میا:

وینسنت دست چپش را داخل جیبش کرده و رو به آینه با خودش صحبت می کند،صدای موسیقی در توالت پیچیده.. :

وینسنت وگا:

یک نوشیدنی،همین و بس..

بی ادب نباش،شرابتو بخور،ولی سریع باش..شب بخیر بگو و برو خونه..

شب،داخلی،پذیرایی منزل میا:

میا از خود بی خود شده و همراه با موسیقی میرقصد و می خواند..کمی بعد یک مرتبه به روی کاناپه می نشیند..
شب،داخلی،توالت منزل میا:
وینسنت وگا،همچنان یک دستش را داخل جیبش گذاشته و با دست راست پیشانی خوذ را فشار میدهد،اوف شدیدی می کند و رو به آینه با انگشت اشاره می کند:

این یه آزمایش اخلاقیه که برای هر کی ممکنه پیش بیاد..

..در هر حال باید وفاداریت رو حفظ کنی..

..بخاطر اینکه وفادار بودن خیلی مهمه..

شب داخلی،اتاق پذیرایی منزل میا:

میا روی کاناپه نشسته وبا یکی از سیگارهای وینسنت بازی می کند،بر لبش می گذارد دست توی جیب گالتوی وگا که تنش است میکند،فندک را بر می دارد،لم داده و سیگار را آتش میکند..از فرط بیکاری کمی با فندک بازی میکند و بعد دستش را داخل جیب پالتو میکند،بسته کوکایین را که داخل جیب وینست بود در آورده و کمی با کنجکاوی براندازش میکند ،با هیجان می گوید:

بله؟!!!!

شب،داخلی،توالت منزل میا:
وینسنت همچنان که یقه کتش را مرتب می کند:
پس میری بیرون و می گی:شب بخیر..شب خوبی داشتم..از در میزنی بیرون،واردماشین میشی،می ری خونه،و جلق میزنی..و همین..

شب،داخلی،پذیرایی منزل میا:
میا با کارت پودر کوکایین را می کوبد و نرم می کند..آخرین پک سیگار را میکشد،دکمه های کتش را باز میکند و کت را در آورده به کناری می اندازد و با لوله کاغذی شروع به مصرف کوکایین می کند.. نفس عمیقی میکشد،بینی اش را میمالد،ناگهان کنترل اش از دستش خارج می شود،صورتش را چنگ میزند،با حالتی نیمه متشنج به روی کاناپه می افتد..دستش که از روی صورتش می افتد خون از بینی اش جاری می شود..بیهوش می شود..

شب،داخلی،منزل میا:

میا با چشمان نیمه باز به روی زمین افتاده،خون روی بینی کمی ماسده و کف از دهانش بیرون ریخته..

صدای وینسنت:

خیلی خوب میا..گوش کن من باید برم،باشه؟..............اوه خدای من!..

دستی(دست وینسنت)صورت میا را بر می گرداند،کف از دهانش چکه می کند..

لعنتی،لعنت بر من،لعنت بر من..اوه گوش کن دختر،همه چیز درست میشه،پاشو راه بریم..

..................................................

خلاصه:میا بالاخره زنده می ماند،وینسنت اما،جایی دیگر،به علتی شاید خیلی بی خودی!کشته می شود..

وینسنت..وینسنت منم اینجا..

..من..

..مهدی قدرتی زاده..فرزند کورش به شماره شناسنامه ۳۰۴۱،متولد ۴/۵/۱۳۶۱ تهران.هم اکنون،بامداد ۱۶دی ماه ۸۶ می میرم،نه نه.."باغ آلبالو" می میرد،یا..می کشمش،اختیار جانم را ندارم،اما این یکی را که می توانم بکشم..با اصل وبلاگ نویسی مشکلی ندارم،می روم یک جای دیگر،یک جایی که غریبه باشم،آنجا را می شناسم و آشنا می شوم..من،همان کسی که چند سطر بالاتر به حد مکفی شناختیدش،از تمام پست ها و مطالب منتشر شده در این فضا با شرط لحاظ کردن شرایط پیدایش آن مطالب دفاع می کنم و به هیچ وجه حتی یک کلمه ازنظرات،عقاید و مطالب منشر شده در"باغ آلبالو"عقب نشینی نکرده و در آینده نیز نخواهم کرد،معتقدم هر چیزی تولدی دارد و مرگی،و البته آفریننده حق دارد هر بلایی که می خواهد بر سر مخلوقش بیاورد و من آفریننده "باغ آلبالو"،در این لحظه حکم اعدام آن را صادر میکنم..، "باغ آلبالو" تمام شد،اما مهدی قدرتی زاده،می ماند،چون مجبور است که بماند و بجنگد و بشناسد و تجربه کند تا شاید آرامش بیابد....خدانگهدار..


بعدالتحریر۱:فضای خوبی بود،عمرش به دنیا نبود،تا ۲۴ ساعت قبل فکرش رو هم نمی کردم..
بعدالتحریر۲:همه ما،و در اینجا شخص من،رگه هایی از بی سوادی در وجود خود داریم و باید اونا رو برطرف کنیم،شاید در این مدت به روی خودم نیاوردم اما برام مهم بود که اگه چیز اشتباهی رو مطرح کردم و عده ای با دلیل موجه اشتباهم رو نقد کردن،اونو بررسی کنم و سعی کنم تکرار نشه..
بعدالتحریر۳:باید یک رفرش اساسی تو زندگیم انجام بدم و متاسفانه یا خوشبختانه،دم دستی تر از "باغ آلبالو" چیزی رو گیر نیاوردم..
بعدالتحریر۴:از دوستان دیده و ندیده این وبلاگ،بخاطر تحمل این فضا نهایت تشکر رو دارم..
بعدالتحریر۵:خاطره خوبی بود،و این خوب بودن تو این وانفسای قحطی دلخوشی های کوچیک و بزرگ خودش غنیمت بزرگیه..
بعدالتحریر۶:حس اینکه به مرحله ای رسیدی که باید جوونه بزنی و بزرگ بشی خوبه..امیدوارم دچار احساسات اشتباهی نشده باشم..
بعدالتحریر۷:یادم نمیاد پست ۷ بعدالتحریره داشتم یا نه!!اما مطمئنم خیلی خیلی دلم برای عبارت "بعدالتحریر" تنگ میشه....

 

 

تمام.

+ نوشته شده در 0:21 توسط مهدی
سه شنبه یازدهم دی 1386
مربع:کارگر،فاطمی،ولی عصر،انقلاب..
مثل یه پازل هزار تیکه ای میمونه،چیزای به ظاهر بی ربطی که  ظاهراُ همشون سرجاشون هستن،همشون دور و برتن و به اونا عادت کردی،تو عین بی نظمی تک تکشون رو میشناسی،همین ها اما وقتی تو یه لحظه دست به دست هم میدن و بهم ربط پیدا میکنن،یه حس هوشمندانه ای دقیقاُ در نقطه مقابل لحظه منظم شدن تکه های پازل داغونت می کنه..حالا غرور فاتحانه لحظه جاگذاری آخرین تکه پازل،به زبان تشویش و توهم ترجمه میشه..

بعدالتحریر۱:ما آدما مثل لوبیاهای در حال جوش خوردن تو یه قابلمه  میمونیم،من یه لوبیا،تو یه لوبیا،اونا....،می چرخوننمون،بالا و پایینمون میکنن،شاید گاهی بیرون میارن و میچشنمون،اما کلیت مابا عبارت "یه قابلمه لوبیا"تعریف میشه..همگی با هم،چه خوشمون بیاد یا..

بعدالتحریر۲:خیلی ها میگن:"زندگی فیلم سینمایی نیست"..همشون دروغ میگن..فیلمه،حتی بدتر..بازیه..

+ نوشته شده در 1:6 توسط مهدی